خانه   |  ارتباط با ما   |  جستجو    RSS   |  ارسال خبر   |  پیوندها   |  درباره ما  
  تازه ها:  
   سیاست  
  احمقانه‌بودن تئوری حجاریان از نظر بهزاد نبوی
  نشست شرکت‌های دانش بنیان با رئیسی
  دموکراتیک شدن جنگ!
  ابوالفضل‌(ع) چرا آب ننوشید!
  با طرح "ائتلاف امید" و "ابتکار صلح هرمز" به نیویورک می رویم
  اهمیت شاهرگی به اسم "تنگه هرمز"
  چرا مردم «رئیسی» را باور کرده‌اند؟
  دوقطبیِ حقیقی در کشور ما این است
  سخنان متفاوت زیباکلام در مورد مذاکره باآمریکا+فیلم
  چه می‌بینید؟!
  بلوکه کردن اموال ایران جدید نیست
  تنها راه علاج مشکلات کشور
  پشت‌پرده اجرای سند ۲۰۳۰ در ایران از زبان دبیرکل کمیسیون ملی "یونسکو"
  نظر دادستان کل انقلاب در دهه 60 درباره آیت‌الله رئیسی
  مطهری و «شفافیت آرا»
  فاطمه هاشمی: باید با آشتی ملی،به حصر پایان دهیم!
  روزنامه حامی دولت: آمریکا برای «یاسر عرفات» هم ویزا صادر نکرد
  خط حزب‌الله/ این هنوز آغاز کار است
  به این می‌گویند کار انقلابی
  مداح برنامه دیدار موکب داران با رهبر انقلاب که بود؟
  تحلیل ۴۵ سال پیش رهبری درباره مراسم اربعین
  تنها راه ترامپ برای دیدار با روحانی چیست؟
  آقای ترامپ! سوره فیل را بخوان
  پوست خربزه اصلاح‌طلبان برای آخرین سوءاستفاده از روحانی
  رئیسی وعده نداد، عمل کرد
  شمشیر مقاومت
  چرا امریکا ایران را متهم می‌کند
  چرا سلبریتی‌ها چشمشان را به ظلم آمریکا علیه دانشمند ایران بسته‌اند
  چرا اصلاح‌طلبان در برابر پرونده دختر نعمت‌زاده سکوت کرده‌اند؟
  ایران "اسپانسر تروریسم" است؟
- اندازه متن: + -  کد خبر: 235860صفحه نخست » یادواره ها و خاطرات شنبه، 11 خرداد 1398 - 18:45
10 دقیقه دیگر یا پیش پیغمبریم یا پیش صدام
شهیدخبر: «یک بنده خدایی دیگر بود به نام معافی که این لحظات در کنار من بود. گفت: «حاج آقا باید چه کار کنیم؟ کجا برویم؟» گفتم: «تا ده دقیقه دیگر یا پیش پیغمبریم یا پیش صدام!» محاصره به گونه­‌ای بود که دیگر امید نجات نداشتیم.»
  

به مناسبت فرا رسیدن سی ‌و هفتمین سالروز بزرگداشت حماسه آزادسازی فتح خرمشهر قهرمان روایت خاطره‌ای از آزاده حجت الاسلام «محمد حسن جمشیدی» به قلم «سید حسین ولی‌پور» از نظرتان می‌گذرد.

در ششم اردیبهشت 1361 به همراه 14 نفر از روحانیون شهرمان ـ نکا ـ و گروه 250 نفره بسیجیان به سمت چالوس حرکت کردیم. خودم هم به عنوان روحانی و هم به عنوان مسئول بسیج نکا همراه‌شان اعزام شدم.  دو شب در پادگان چالوس ماندیم. از همان‌جا گردانی به نام گردان نصر اعلام و تشکیل شد.

در همان جا یک بار سخنرانی نیز کردم. آقای صادقی فرمانده پادگان، از من خواست که صحبت کنم. خدا رحمتشان کند، بعدها شهید شد. از اسارت که برگشتم دوستان شهید برایم نقل می­‌کردند که آقای صادقی بارها در جمع بچه­‌ها گفته بود: «من برای صدام یک محافظ فرستادم و یک سخنگو.» منظورشان از محافظ آقای «احمد بی­غم» بود و سخنگو نیز من بودم. سردار بی­‌غم همراه ما اسیر شد و در دوران اسارت بیشتر با هم بودیم.

خلاصه شب هنگام با اتوبوس به سمت اهواز حرکت کردیم. عصر فردا به خوزستان رسیدیم. مستقیم ما را به پایگاه هوایی امیدیه بردند. چند روزی در آنجا ماندیم. در این مدت دوستان روحانی ما برای مأموریت‌­های تبلیغی در یگان­‌های مختلف تقسیم شدند. من و آقا سید احمد رسولی هم اصرار کردیم که باید به عنوان نیروی رزمی تقسیم شویم. به همراه بچه‌­های گردان نصر ما را به پایگاهی در حمیدیه بردند. در آنجا شهید ابوعمار را دیدم. ایشان فرمانده محور ما بود. چند دقیقه‌­ای با هم بودیم و سپس از ایشان خداحافظی کردم. لباس بسیجی بر تن و عمامه بر سر داشتیم. خیلی دلم می­‌خواست زودتر به خط بروم. بخشی از بچه­‌های ما را به خط برده بودند.

با ماشین غذا به خط رفتیم. سنگر به سنگر بچه­‌ها را دیدم و با آن­ها احوال‌پرسی کردم. شاید کمتر از یک کیلومتر با آنها فاصله داشتیم. در یک سنگر عراقی مستقر شدیم. سه یا چهار نفر بودیم. آنها عقب­‌نشینی کرده بودند و این سنگرها برایمان غنیمت شده بود. آن شب، از سرِ شب تا به صبح با توپ و خمپاره کوبیدند. از فاصله یک کیلومتری زدند تا رسیدند به سنگر ما. همان شب چند دقیقه­‌ای در ورودی سنگر نشسته بودم و به سمت عراقی­‌ها نگاه می­‌کردم. همین‌طور که نشسته بودم. دیدم یک چیزی محکم به یک تیکه چوبی که در نزدیکی ما بود خورد و دودش بلند شد. من دست بردم و گرفتم دیدم ترکش است. تقریباً 30 سانتی متر بود. دستم سوخت. به من می­‌خورد، کارم تمام بود؛ البته لیاقت شهادت نداشتم.

صبح که شد، آتش عراقی­‌ها قطع شد. به پای خاکریز آمدم، خیلی­‌های دیگر نیز آمده بودند و نگاه می­‌کردند. بعد از ساعتی، دستور پیش­روی دادند. در طول مسیر به یک جایی رسیدیم که پیکر مطهر نزدیک به 300 شهید سپاهی بر روی زمین افتاده بود. جنازه­‌ها تکه تکه بودند. به سنگر عراقی‌­ها رسیدیم. اسلحه­ من هم یک کلاش بود و یک آرپی­چی.

بی‌­محابا از پشت سر عراقی­ها که در حال عقب‌نشینی بودند، ما هم با حفظ فاصله جلو می­‌رفتیم. دشمن تا چند کیلومتر بعد از جفیر عقب ­نشینی کرده بود و در فاصله دو کیلومتری پاسگاه شهابی مستقر شده بود. ما هم به پاسگاه شهابی رسیدیم و بیش از یک کیلومتر پاسگاه را به سمت هور رد کردیم. به جایی رسیدیم که یک خاکریز کوتاهی از سوی بچه­‌های ما زده شده بود که ارتفاع آن به یک متر و نیم نمی‌­رسید. در پشت خاکریز پناه گرفتیم. دو یا سه روز در همان‌جا ماندیم.

تصور ما این بود که به عنوان فریب در این مکان مستقر شدیم؛ تا ذهن عراقی­‌ها از منطقه اصلی عملیات در جنوب خوزستان، یعنی خرمشهر منحرف شود. وضعیت پشتیبانی و تدارکات تعریفی نداشت. هوا هم به شدت گرم بود. آخرین شب حضور ما در این منطقه با شب جمعه مصادف شده بود. آن شب در پشت همان خاکریزها با بچه­‌ها دعای کمیل خواندیم و صبح فردا نیز دعای ندبه خوانده شد. اوضاع به ظاهر بر وفق مراد بود. ظهر شد و قامت به صلاه بستیم.

چند ساعتی که گذشت کم کم متوجه شدیم که در محاصره عراقی­‌ها قرار گرفتیم. آن گونه عقب­ نشینی سریع عراقی‌­ها و تعقیب بدون توجیه ما، به چنین نتیجه‌­ای منتهی می­‌شد که ما از آن بی­خبر بودیم. در واقع عراقی­‌ها بچه­‌های ما را دقیقاً به کامشان برده بودند و دست و پا زدن بچه‌­ها نیز چندان نتیجه­‌ای نداشت. البته در این میان بچه­‌هایی که چابک­تر بودند از منطقه توانستند فرار کنند، ولی نمی‌­دانیم که به سلامت به مقصد رسیدند یا خیر؟ من هم که نمی­‌توانستم از بچه­‌ها جدا شوم.

چند ساعت که مانده بود تا محاصره شویم دیدیم یک ماشین استیشن آمریکایی آمد و از داخل آن فریاد می­زنند: «حاج آقا بیایید، حاج آقا بیایید» حالا دیگر تقریباً همه متوجه شدیم که در حال محاصره هستیم. دوباره گفت: «حاج آقا! شما حمام نرفتید، بیایید بروید حمام» گفتم: «من بیام حمام!» گفتند: «بله حاج آقا تشریف بیاورید» گفتم: «باشه ان­‌شاء­الله می‌­آیم حمام.» قضیه از این قرار بود که چند روز قبل که در پشت خط بودیم، آنجا مطرح کرده بودیم که 5 -6 روز است که حمام نرفتیم، ای کاش ما را بفرستید حمام.

آنجا فقط چشم، چشم می‌­گفتند ولی خبری از حمام نبود. همان آقایی که چشم چشم می‌­گفت، حالا در حین فرار وقتی به من رسید، خواست به نوعی مرا که ریش سفید بچه‌­ها بودم به بهانه حمام، به همراه خودش از مهلکه نجات دهد». به ایشان گفتم: «آنجا گفتم، نبردید، حالا من بچه­‌ها را این جا رها کنم بیام حمام!» گفتم: «این­ها فردا که برگشتند چه قضاوتی در مورد من می‌کنند!»

با عصبانیت گفتم: «برو! دیگر این حرف را نشنوم. اگر شهید شدیم، همه شهید می­‌شویم، اگر اسیر شویم همه اسیر می‌­شویم. اگر نجات هم پیدا کردیم همه نجات پیدا کردیم.» گفتم: «من تانک­‌های عراقی­‌ها را دارم می­بینم. با این وجود بچه‌ها را بگذارم و بیام.؟ برو از این حرف­ها نزن» از من که ناامید شد ماشین را سر و ته کرد و با سرعت برگشت. عراقی­‌ها ماشین را به گلوله بستند، اما توانست از مهلکه فرار کند.

در همین حین عراقی‌­ها، از حدود یک کیلومتر پشت سر ما را زیر آتش گرفتند تا ما نتوانیم خارج شویم. من اعلام کردم: «هرکس توان دارد برود» یک جوان که خیلی هم ورزیده بود در همین حین از ناحیه دست به شدت مجروح شد. خون از پنجه­‌های دستش فواره می­زد، می­‌گفت: «حاج آقا جمشیدی چه کار کنم؟ حاج آقا جمشیدی چه کار کنم؟» گفتم: «جمشیدی، جمشیدی، نگو می‌توانی سریع برو عقب.» تا گفتم لحظه­‌ای مکث نکرد مثل کبوتر پرواز می‌­کرد. خدا را شکر خودش را به عقب رساند.

یک بنده خدایی دیگر بود به نام معافی که این لحظات در کنار من بود. گفت: «حاج آقا باید چه کار کنیم؟ کجا برویم؟» گفتم: «تا 10 دقیقه دیگر یا پیش پیغمبریم یا پیش صدام!» محاصره به گونه­‌ای بود که دیگر امید نجات نداشتیم. کم کم غروب شده بود. همین طور که با همدیگر صحبت می‌کردیم گلوله خمپاره­ای فرود آمد و مستقیم به ایشان خورد و جلوی چشم ما شهید شد؛ اصلاً تکه تکه شد. قسمت اول صحبتم خیلی سریع برای ایشان تعبیر شد و به ملاقات پیغمبر (ص) رفت. قسمت دوم سخنم نیز داشت برای من تعبیر می­‌شد.

دیگر چندان متوجه نشدم که بر سر بچه­‌های ما چه آمده است. هر کدام به یک طرفی رفته بودند. من هم به همراه سید احمد رسولی قصد عقب‌­نشینی کردیم. اسلحه و مقدار 20 تومان پولی را که به همراه داشتم در آن نزدیکی در زیر خاک پنهان کرده بودم. عمامه را هم در جایی انداخته بودم.

گلوله­‌های ما هم تمام شده بود. شاید 50 تا 100 متر که آمدیم به یک گودالی رسیدیم. خودمان را به داخل گودال انداختیم. امیدوار بودیم که اندکی از شب بگذرد تا بتوانیم از تاریکی شب و دور از دید عراقی‌­ها خودمان را به عقب برسانیم. دیگر توان راه ­رفتن هم نداشتیم. روز خیلی سختی را پشت سر گذاشته بودیم.

یک بنده خدایی که در نزدیکی­‌های ما بر بالای تپه­‌ای از فرط خستگی و ناتوانی دراز کشیده بود، ما را هم دیده بود که در گودال پناه گرفتیم. عراقی‌­ها به او رسیدند او را دستگیر کردند موقع رو به رویی و دستگیری او، دیدند گرای چشمش به سمتی است که ما هستیم. همین مسأله باعث شد تا یک عراقی­ به سمت ما بیاید.

چند لحظه بعد دیدیم از بالای گودال صدا می­زند: «گُم، گُم!» معنای گُم را نمی‌­دانستیم؛ منتظر بودیم که به سمت ما شلیک کند. دوباره صدا زد: « گُم، گُم!» اینجا دیگر متوجه شدیم یعنی«بلند شو». اضطراب تمام وجودم را گرفته بود. لحظه‌­ای احساس کردم دیگر اختیاری از خود ندارم و نمی­توانم تصمیم بگیرم. دیگر افتادم به چنگ دشمن و نمی‌­توانم از خودم حرفی بزنم. خیلی نگران کشته شدن نبودم ولی از اذیت­‌های آنها واقعاً نگران بودم. اصلاً دوست نداشتم به دست عراقی­‌ها بیفتم. اما ...

   
  

اضافه نمودن به: Share/Save/Bookmark

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
آدرس وب:
نظر
 
  کد امنیتی:
 
   تلنگر  
 
 
   پربحث ترین مطالب  
  بهانه کثیف سیاسیون با اجرای سلبریتی ها برای هجمه به اباعبدالله/آیا حجت الاسلام رئیسی کاپیتولاسیون خواص سیاسی و سلبریتی ها را از بین می برد؟
10 نظر (فعال: 10 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
    از کوچه نسترن ابی تا حذف عنوان شهدا از کوچه ها / فرهنگ ما دست چه کسانی است
9 نظر (فعال: 9 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
  خدمات درمانی بنیاد شهید نیازمند عزم و تدبیر دولت/ وقتی بیمه دی، یک تنه بار به زمین مانده را به دوش می کشد
8 نظر (فعال: 8 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
    هیچگونه مذاکره و در هیچ سطحی بین ایران و آمریکا اتفاق نخواهد افتاد
8 نظر (فعال: 8 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
  مذاکرات در تله فریب و بلوف
7 نظر (فعال: 7 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
    محور مقاومت روی قوس صعود
7 نظر (فعال: 7 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
  عقاب؛ ترکیب موفق «تور و پانتسیر» برای تکمیل پدافند بومی ایران
7 نظر (فعال: 7 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
    آیت الله خامنه‌ای چگونه «حسین زمان» شد؟!
6 نظر (فعال: 6 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
  ایران پیشگام تولید پهپادهای ویژه دفاع هوایی در جهان شد
5 نظر (فعال: 5 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
    ارزان‌ترین راه سفر به عتبات در ایام اربعین ۹۸ /قیمت‌ها
5 نظر (فعال: 5 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل انتشار: 0)
 
   اخبار عربی  
  السلطات السعودیة تمتثل لقرار واشنطن فیما خصّ حظر السفر.
    للمرة الثانیة...فبرایر الماضی الأشد حرّاً على الإطلاق.
  حالتا زواج کل دقیقة فی هذا البلد العربی.
    ضمان هواتف آبل من 60 یوم الى سنة کاملة.
  روسیا تبحث مع اندونیسیا عقد لتورید غواصتی " فارشافیانکا"
    علماء اوکرانیون یبتکرون دواء للقضاء على السرطان.
  أبرز التطورات على الساحة السوریة 21/3/2017
    أغلى الماسة للبیع.
  الیابان تؤکد مشارکتها فی مناورات بحریة کبرى فی المحیط الهادئ.
    أفضل معلمة فی العالم ...کندیة.
  العثور على کنز فی نهر بالصین.
    الوکالة الدولیة للطاقة الذرّیّة تعلن عن زیادة کوریا الشنالیة لقدراتها النوویة بشکل نشط.
  تقنیة "لای_فای" بسرعة تفوق "وای_فای" ب 100 مرّة.
    حقائق صادمة عن شرب المیاه مع اللیمون.
  الهیئة الروسیة للتعاون الفدرالی لا تؤکد تسلیم الصین لمنظومات اس-400.
    7 علامات تدل على إصابتک بانهیار عصبی.
  دراسة تکشف أصح قلوب فی العالم.
    الجیش السوری یحبط هجوماً جدیداً للنصرة و فیلق الرحمن شرق دمشق.
  وزیر الطاقة اللبنانی للمیادین نت: لبنان لن یتراجع عن حقوقه النفطیة مهما کانت التهدیدات.
    بریطانیا تعلن عملیّة بدء الخروج من الإتحاد الاوروبی فی 29 آذار.
  الإمام الخامنئی یسمّی العام الإیرانی الجدید ب" الإقتصاد المقاوم...الإنتاج و فرص العمل."
    موقع والاه: الأسد یحاول تغییر قواعد اللعبة بمواجهة إسرائیل.
  هآرتس: قدرة المناورة الإسرائیلیة على الحدود مع لبنان و سوریا تتراجع.
    ماهی طائرة التجسس الصهیونیة 'سکای لارک' التی أسقطها الدفاع الجوی السوری فی ریف القنیطرة?
  قائد سرایا عاشوراء کاظم الجابری ل"العهد": الحسم النهائی لمعرکة الموصل بات وشیکاً جدّاً.
    الجیش السوری یسقط طائرة استطلاع إسرائیلیة فوق القنیطرة.
  الأف بی آی تؤکّد رسمیّاً التحقیق فی التدخّل المزعوم لروسیا فی الإنتخابات الامیرکیة.
    15 شهیداً على الأقل بانفجار سیارة مفخّخة فی بغداد.
  ترامب یلتقی العبادی: کان علینا ألّا ننسحب من العراق.
    إجتماع فی روما بشأن خطّة لوقف تدفّق المهاجرین من لیبیا.
 
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
© شهیدخبر 1390
info@shahidnews.com
پشتیبانی توسط: خبرافزار
  اشتغال‌ 15 هزار ایثارگر با بهره‌مندی از تسهیلات صندوق اشتغال و کارآفرینی ایثارگران