شهيدخبر اخبار شهدا مدافعان حرم shahidnews.com : ابتكار اسرا براي خنك كردن آب / شپش ها را با بعثي ها تقسيم كرديم!
چهارشنبه، 30 فروردین 1396 - 01:20 کد خبر:152238
شهيدخبر(شهيدنيوز): سامي وارد بازداشتگاه شد و با لبخند معني‌داري گفت: شپش‌ها سراغ ما هم اومدن!

كتاب «پايي كه جاماند» خاطرات روزانه جانباز آزاده، سيد ناصر حسيني پور از زندان هاي مخوف رژيم بعث عراق است كه با استقبال مخاطبان روبرو شد. آنچه مي خوانيد، بخشي از اين كتاب است...

دلم مي‌خواست مي‌توانستم از عراقي‌ها انتقام بگيرم. با مبتلا شدن به گال بد جوري تحقير شده بودم. لخت شدن در برابر دوستان سخت و در برابر دشمنان سخت‌تر بود. آن روزها در كنار بيماري گال، رشك‌ها و شپش‌ها هم‌دست عراقي‌ها شده بودند تا خونمان را بمكند. به علت شرايط غير بهداشتي كمپ، تمام لباس‌هايمان پر از شپش و رشك بود. آخرهاي شب، اوقات فراغت بچه‌ها شده بود كشتن شپش‌ها. از بس شپش‌ها خونمان را مكيده بودند كه چاق و چله شده بودند. شكم‌شان پر از خون بود و به سختي از سر وصورت‌مان بالا مي‌رفتند. لاي درزهاي پيراهن و شلوارمان جا خوش كرده بودند. هر چقدر از آنها مي‌كشتيم، فرداي آن روز تعدادشان بيشتر مي‌شد. روزهاي بعد رشك‌ها تبديل به شپش مي‌شدند.

بچه‌ها چنان شپش در سرشان رخنه كرده بود كه از زير پوست سر بچه‌ها شپش و رشك و عفونت بيرون مي زد. نيمه‌هاي شب كه از خواب بيدار مي‌شدم، بيشتر اسرا مشغول كشتن شپش بودند. بعضي‌ها در خواب دستشان در حركت بود و لحظه‌اي از خاراندن غافل نمي‌شدند. شب بچه‌ها لباس‌هايشان را وارونه مي‌پوشيدند تا براي ساعتي از شر شپش‌ها راحت باشند. اقرار مي‌كنم مقابل نگهبان‌هاي عراقي كم نياورديم، اما مقابل شپش‌ها چرا!

صبح‌ها كه مي‌خواستيم صبحانه بخوريم، به خاطر كشتن شپش‌ها ناخن‌هايمان كه تنها ابزار قتل شپش‌ها بود، خون‌آلود بود. ترجيح مي‌داديم آبي را كه مي‌خواهيم دست‌هايمان را با آن بشوييم، بخوريم. با همان دست‌هاي كثيف غذا مي‌خورديم. ‌دلم مي‌خواست از عراقي‌ها انتقام مي‌گرفتم. قضيه را به جلال رحيميان ارشد  بازداشتگاه گفتم، استقبال كرد. از عاقبت كار مي‌ترسيد. جلال گفت: عراقي‌ها مي‌فهمن و حالمون رو مي‌گيرن! جلال! شايد خدا از اين كارمون راضي نباشه، ولي يه حالي از عراقي‌ها بگيريم ضرر نداره. نذار بچه‌ها بفهمن. حواسم هست، فقط به اوني كه قراره اين كارو انجام بده مي‌گم.

تعدادي شپش توي پلاستيك ريختيم. با مجيد قرباني كه مسئول نظافت اتاق  سرنگهبان بود، صحبت كردم. از مجيد خواستم دور از چشم نگهبان‌ها، شپش‌ها را لابه‌لاي پتوي عراقي‌ها خالي كند. مجيد مي‌ترسيد لو برود. گفت: اگر بفهمن دمار از روزگارم در ميارن! براي اين كار انگيزه‌ي كافي نداشت. مجبور بودم برايش صغري و كبري بچينم: ....مجيد! تو بحث بيماري گال مجبور شديم مقابل ايراني و عراقي لخت بشيم. اونا مثل يه برده با ما برخورد مي كنن. اسراي اونا تو ايران چلو مرغ مي‌خورند و ما فقط خواب چلو مرغ مي‌بينيم. اين شپش‌هايي كه خون ما را مي‌مكند! بخاطر بي توجهي عراقياست! سعي كردم انگيزه‌ي كافي را در او به وجود آورم. چون قضيه با او مطرح شده بود، عقل حكم مي‌كرد خودش اين كار را انجام دهد. مي‌توانستم سراغ فرد ديگري كه روزهاي بعد مسئوليت نظافت اتاق سرنگهبان را بر عهده مي‌گرفت، بروم، صلاح نمي‌ديدم. اگر او اين كار را انجام نمي‌داد، روزهاي بعد توسط فرد ديگري انجام مي‌شد، عراقي‌ها مجيد را سين جيم مي‌كردند. چون خودش مرتكب چنين كاري نشده بود، احتمال اين كه به عراقي‌ها بگويد، فلاني گفت اين كار را انجام دهم و من قبول نكردم وجود داشت. اما اگر دستش توي اين جرم شريك مي شد، خودش را لو نمي‌داد. بعد از صغري و كبري چيدن‌هاي فراوان قانع شد شپش‌ها را لابه‌لاي پتوي عراقي‌ها خالي كند.

سامي، نگهبانِ خوب عراقي سراغ‌مان آمد. بيشتر آدم‌هاي شر، توي بازداشتگاه ما بودند. همان‌طوري كه پيش‌بيني كرده بودم، شپش‌ها سراغ عراقي‌ها رفته بودند. سامي وارد بازداشتگاه شد و با لبخند معني‌داري گفت: شپش‌ها سراغ ما هم اومدن!
به من و دو، سه نفر ديگر مشكوك بود. از نگاهش فهميدم مي‌داند بايد كار ما باشد. دوست داشت بداند نقشه‌ي كيست؟ به من بيشتر از ديگران مشكوك بود. هر چند سامي خودي بود و خطري از سوي او ما را تهديد نمي‌كرد. آن روز به او چيزي نگفتم؛ اما بعد چرا.
هواي مرداد ماه گرم بود. از بس آب گرم خورده بوديم، بيشتر بچه‌ها اسهال گرفته بودند. دو، سه هفته‌اي بود بچه‌ها به روش خاصي براي خنك كردن آب خوردن رو آورده بودند. دور ليوان‌هاي حلبي‌مان را گوني دوخته بوديم. هر ليوان آب سهميه‌ي دو نفر بود. شب‌ها گوني‌هاي دور ليوان‌ها را خيس مي‌كرديم و روي نرده‌هاي فلزي پنجره قرار مي‌داديم، تا بر اثر وزش باد خنك شود. چهار، پنج ساعتي طول مي‌كشيد تا آب ليوان‌ها كمي خنك شود. روي هر پنجره بيش از سي، چهل ليوان پر از آب با دقت و ظرافت خاصي چيده شده بود. اگر فردي ليوان پاييني را مي‌خواست بردارد، بيش از بيست ليوان بايد برداشته مي‌شد تا اين جابه‌جايي انجام مي‌گرفت.
ساعت از ده، يازده شب گذشته بود. وليد نگهبان شب بود. پشت پنجره بازداشتگاه كه حاضر شد با انگشت به يكي از ليوان‌هاي بالايي زد. اگر يكي از ليوان‌هاي پاييني و يا بالايي به زمين مي‌افتاد، همه‌ي ليوان‌ها يكي پس از ديگري سرنگون مي‌شدند و آب زيراندازها را خيس مي‌كرد. از امشب به بعد هر وقت وليد و حامد نگهبان شب بودند، روي ميله‌هاي پنجره ليوان نمي‌چيديم. وليد مي‌گفت: ليوان‌ها مانع ديد نگهبان شب است!

ادامه دارد...