شهید نیوز- در نامه فرزند شهيد «حسين محمدي» به پدر آسمانياش آمده است: سعادت فرزند شهيد بودن را موهبتي الهي ميدانم و تمامي تلاشم اين است كه خداي نكرده خطاي كوچكي مرتكب نشوم كه مبادا به حساب تو گذاشته شود.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهید نیوزبه نقل از فارس ، پريسا محمدي فرزند شهيد «حسين محمدي» از استان همدان در نامهاي به پدر آسمانياش نوشته است:
بسم ربالشهدا و الصديقين
بنگر كه شهيد تن رها كرد و گذشت
ز من چو بريد عزم ما كرد و گذشت
هل من چو شنيد پاي در راه نهاد
بر خون حسين اقتدا كرد و گذشت
سلامي را كه از ژرفاي قلبم به عظمت نام شهيد بر ميخيزد پذيرا باش. تو را درود ميفرستم؛ زيرا كه ملائك به احترام نام تو سر تعظيم فرود آورده و از عظمت و قدم تو به شگفت ميآيند و در مقابل شكوه، عظمت و جلال تو خجل گشته و در پيشگاه خداوند احساس حقارت ميكنند. تو نظر ميكني به وجهالله و اين جايگاه بسيار والاتر از مقام ملائك است.
پدرجان! زماني با نام تو آشنا شدم كه جنگي نبود و كشور در صلح و آرامش به سر ميبرد. تو را از طريق يادگارانت به وسيله خاطراتت و به وسيله مادر و اقوام شناختم. تو را با وصيتنامه، نامههايت و خاطرات همرزمانت شناختم. پدرجان! روزي كه آسايشت را و آرامشت را فداي آرامش و راحتي ما كردي، فراموش نميكنم. روزي كه مادر و همسر و فرزندانت را چشم به راه گذاشتي و به عشق خدا رخت شهادت بربستي و به خاطر آزادي من و وطن، جهاد كردي هرگز از ياد نخواهم برد.
مادر ميگفت: «سنگر علم و مدرسه را رها كردي و به عشق حسين پاي در ميدان حق عليه باطل نهادي و درس عشق و ايثار و رشادت را در دانشكده جبهه با موفقيت پش سر گذاشتي و به درجه رفيع شهادت نائل شدي». عمويم ميگفت «در بدترين شرايط جنگ حتي يك بار هم اعتراض نكردي و هر بار توكلت به خدا بيشتر شد». داييام ميگفت: «در زندانهاي بعث كافر با وجودي كه نامت در ليست اسامي صليب سرخ نبود و خانواده ما از تو كاملاً بيخبر بودند و حتي تو را شهيد يا مفقودالجسد ميپنداشتند، لحظهاي نااميد نگشتي و شكنجههاي آن از خدا بيخبران را به عشق ديدن امام خميني (ره) تحمل كردي». مادربزرگم ميگفت «به دليل بمبهاي شيميايي رژيم كافر عراق چه سختيها كه نكشيدي و چه دردها و رنجها و شبنخوابيها را كه تحمل نكردي! اما يك بار هم آخ نگفتي و هر بار خدا را بيشتر شاكر بودي. خود را در صحنه آزمايش خداوند ميديدي و همه چيز را به رضاي خدا موكول ميكردي».
يكي از همرزمانت ميگفت: «با وجودي كه يك هفته از مراسم عقدتان نگذشته بود اما حاضر نشدي افتخار حضور در عمليات را از دست دهي. از اين رو به عنوان آرپيچيزن در خط مقدم جبهه قرار گرفتي و از وطن در مقابل دشمن دفاع كردي». يكي ديگر از همرزمانت ميگفت: «شبهاي جمعه سوز دعاي كميل تو تقويت روحيه ديگر رزمندگان بود. او از نماز شب و سجدههاي طولانيت ميگفت و تو را در رسيدن به خدا مشتاق ميديد». پدر بزرگم ميگفت: «آن قدر باحيا بودي كه هيچ گاه با صداي بلند با او صحبت نكردي و جز با احترام و الفاظ خوش چيزي از تو به يادگار نداشت».
عمهام ميگفت: «برايش از زينب (س) نوشتي و از او خواستي كه همانند پيامآور كربلا پيغام شهيدان را به آيندگان برساند».
و اما من كه اكنون اين نامه را مينويسم از عشق به پدر برايت ميگويم؛ من ميگويم كه حسرت ديدن تو را تا ابد خواهم داشت و سعادت فرزند شهيد بودن را موهبتي الهي ميدانم و تو را مايه افتخار خود و خانوادهام ميدانم. دلم برايت خيلي تنگ شده و گاهگاهي خواب تو را ميبينم.
تمامي تلاشم اين است كه خداي نكرده خطاي كوچكي مرتكب نشوم كه مبادا به حساب تو گذاشته شود.
پدرجان! من همان دختر 20 سالهاي هستم كه تو براي آزاديش جهاد كردي و شربت شهادت را نوشيدي. من همان جواني هستم كه بايستي پيام جانفشانيها و ايثارگريهاي همرزمانت را با گوش جان بشنوم و به كار بندم. پدرجان من به صفاي خلوص تو، به اشكهاي شبانهات در جبهه، به صداقت تو، به ايثار و رشادت تو، به شجاعت تو و به سرخي خونت سوگند ياد ميكنم كه به عفت، پاكدامني، حيا و نجابتم پايبند باشم و از هرگونه تلاش در راه تحصيل و اصرار بر انجام در فرائض ديني فروگذاري نكنم و رهرو راه تو و تمامي شهداي اين مرز و بوم باشم. به بدخواهان ثابت كنم كه شهيدان رفتند و كاري حسيني كردند پس من كه ماندهام بايد كاري زينبي كنم.
پدرجان! بدان كه تو را در كنار سالار شهيدان هميشه زنده ميدانم و روح بزرگوار و جليلالقدر شما را شاهد و ناظر بر اعمالم ميدانم كه زندهايد و نزد خداوند روزي ميخوريد و به فرمايش خداوند متعال «ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيلالله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون».















