بزرگ کردن کوچک کردن اندازه اولیه

نظر سنجی


آیااهداف وآرمانهای شهدا به مردم معرفی شده است



بله

خیر

کافی نیست



ارسال شده توسط hosseinzadeh
نظر: 367
نظرسنجی قبلی

تازه ها

سیستم RSS

پیگیری نظرات سایت توسط سیستم RSS.
rss1.0
rss2.0
rdf

خوش آمدید

نام کاربری:

کلمه عبور:


به خاطر داشتن

[ ]
[ ]

لینک به ما

SITEBUTTON_MENU_L1

ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ



شهید نیوز-تراژدی غربت وانتظار در 4 پرده عشق وپایداری زنی را می رساند که در عشق ورزی به یار ومحبوب شهیدش ثابت قدم واستوار بود




پرده اول

به نظر می‌آید که پنجاه و دو سه سالی سن دارد. همیشه او را می‌بینم که ساکت و سربه‌زیر می‌رود و می‌آید. دیرسالی هست که او را می‌شناسم و از همان سالها دیده‌ام که گاهی اهالی محل برایش دل می‌سوزانند و دست بر دست می‌زنند با حسرت، که ‌ای کاش انتظارش پایان یابد. اما او از ترحم خوشش نمی‌آید و به وفاداری و انتظارش افتخار می‌کند. دختر بزرگ خانواده است و 7 برادر کوچکتر از خود دارد همه ازدواج کرده‌اند و همه دلخوشی مرضیه سر و کله زدن با برادرزاده‌های بازیگوش است. شنیده‌ام که سی سال پیش برای او شیرینی خوردند و حلقه زردی دستش کردند، نامزدش سرباز بود رفت و دیگر حتی خبری هم از او نیامد. عملیات «بیت المقدس» بود. همه یادگاری غلام ـ نامزد مرضیه ـ برای او چند عکس، یک انگشتری طلا و یک چادر توری سفید است که حالا دیگر آنقدر در چمدان مانده که زرد شده اما مرضیه هنوز آن را ندوخته است. به ابروهای بکر و درهم کشیده‌اش که نگاه می‌کنم نگفته حرفم را می‌خواند و می‌گوید: «زیباییم بماند برای آن دنیا کنار غلام» می‌گویم: از کجا می‌دانی بهشت می‌روی؟ قصدم مزاح است؛ می‌گوید: «غلام شفاعتم می‌کند می‌دانم...»

مرضیه یک دلخوشی دیگر هم دارد، به قول خودش پنجشنبه‌ها عصر که می‌شود یکی از برادر یا برادرزاده‌هایش را گیر می‌اندازد که او را به بهشت زهرا ببرند، یکراست می‌رود قطعه شهدا... چشم‌های سبزش تار شده‌اند و موقع حرف زدن آنقدر پلک می‌زند که تمرکزت را از دست می‌دهی، شنیده‌ام جوان که بود به زیبایی‌اش مثال می‌زدند، آنقدر گریه کرد که اینطور شد... می‌گوید: «هر بار که بهشت زهرا می‌روم، ناخودآگاه کشیده می‌شوم سمت مزار شهید گمنامی که در «فاو» شهید شده. میان این همه شهید با نام و نشان و گمنام نمی‌دانم چرا تا سر خاک او می‌نشینم آرام می‌شوم. حرفی هم نمی‌زنم فقط گلاب می‌ریزم و دعا و قرآن می‌خوانم بعد آنقدر سبک می‌شوم که می‌توانم پرواز کنم... بلند می‌شود تا چادر توری سفید زرد شده را به چمدان بازگرداند، زانوهایش می‌لرزد خنده تلخی می‌کند می‌گوید: «روزگار پیرمون کرد!»

پرده دوم

به سفیدی سنگ خیره می‌شود و حرف می‌زند: «مدت‌هاست که کارم شده همین؛ تنها و بی‌حوصله که می‌شوم به اینجا می‌آیم. یکروزهایی اصلاً نمی‌فهمم چطور سر از اینجا در می‌آورم. می‌نشینم روی این سکو و به هزار علامت سوالی که در ذهنم سمفونی می‌زنند جواب می‌دهم، بعد همه را مرور می‌کنم، انگار امتحان ریاضی است و من بلد نیستم هیچ‌کدام از معادلات را درست حل کنم» همین‌طور که حرف می‌زند انگشت سبابه‌اش خطوط روی سنگ را بازنویسی می‌کند: «آرامگاه شهید گمنام/ محل شهادت: عملیات بیت‌المقدس».

سالهای عمرش به سی نمی‌رسد، سالها پیش وقتی که خیلی کوچک بود پدرش در «جزیره مجنون» مفقود شد. آن روزها نرگس و مادرش خرم آباد زندگی می‌کردند اما چند سال بعد مادر نرگس به اصفهان آمد و ازدواج کرد. با مکث و تأمل خاصی حرف می‌زند انگار نه انگار که کسی روبرویش نشسته فکر می‌کنی دارد با خودش حرف می‌زند و جملاتش که حاصل ذهن مشوش و پر سوال اوست تقریباً ربطی به هم ندارند: «نمی‌دانم از بین این همه شهید چرا احساس بستگی عجیبی به این شهید دارم... یکبار هم خوابش را دیدم... صورتش یادم نیست... شوهر مادرم را دوست دارم بالأخره این همه سال من را بزرگ کرده و برایم زحمت کشیده... من حق دارم بدانم پدر واقعی ام چه کسی بود... عمه‌هایم را چهار پنج بار بیشتر ندیدم... گرفتار مشکلات خود هستند... حسین آقا ـ شوهر مادرم ـ دوست ندارد با آنها رفت و آمد کنیم... به احترام مادر سکوت کرده‌ام... ولی سهم من چه می‌شود؟! همه میراث پدر برای من چند عکس و چند خاطره محو است، همین.
گلزار شهدای اصفهان و مزار شهید گمنامی که در «بیت المقدس» شهید شده حالا تنها مأمن بی‌ملال نرگس است: «اینجا که می‌آیم، فکر می‌کنم یک دنیا حرف دارم اما تا روی این سکو می‌نشینم انگار همه حرف‌هایم را برای شنواترین و آشناترین گوش دنیا گفته‌ام و سبک می‌شوم آنقدر که می‌توانم پرواز کنم...


پرده سوم


پیرزن پیوسته مویه می‌کند و زیر لب می‌گوید: «شما غریب نیستید... مادر دارید... من مادرتان... هر شب جمعه با همین پای لنگم می‌آیم... پریزاد و پریزاد و پریزاد/ عجب رسمیست رسم آدمیزاد/ که مادر زاد و شیر محنتم داد/ بزرگم کرد و دست دشمنم داد...»

جمعیت عاشق، مشتاق، تنها، هر چه که می‌خواهید اسمش را بگذارید، بر مزار دو شهید گمنام غوغا کرده‌اند. یکی صورت و دست را با خاک آنها تبرک می‌کند و دیگری آش نذری آورده است. اینجا مجتمع مس سرچشمه در جنوب غرب کرمان و جنوب رفسنجان است و ساکنین این منطقه شب‌های جمعه که می‌شود سربالایی کوه را می‌گیرند و بالا می‌آیند تا به مزار دو شهید گمنام برسند که تقریباً در بالاترین نقطه این منطقه به خاک سپرده شده‌اند.

حرفه اغلب مردم این منطقه به نوعی با معدن مس مرتبط است. یا در بخش‌های مختلف کارخانه، معدن، آزمایشگاه و تعمیرگاه و... کار می‌کنند یا کارمند بخش‌های اداری هستند. در تنهایی و حال هوای خاص مردمی که در جوار معدن زندگی می‌کنند تردیدی نیست چه اگر غیر از این بود نمی‌گفتند کار کردن در معدن سخت ترین کار جهان است. زندگی کردن در جوار معدن هم سخت ترین نوع زندگی کردن است. مردم این منطقه از آب و رنگ موجود در شهرهای بزرگ و کوچک برخوردار نیستند. حتی از صمیمیت و سادگی و نزدیکی روستاها هم در اینجا خبری نیست. هر چه باشد مردم در ارتفاع بالای 2600 کیلومتری زندگی می‌کنند و زیستن و کار در این شرایط ویژگی‌های خاص خود را دارد.

سرچشمه در دوران جنگ بیست و چهار شهید داد اما همه این بیست چهار نفر چون محل اصلی زندگیشان شهرهای دیگر بود، در مناطق بومی خود به خاک سپرده شدند. در سرچشمه قبرستان و امامزاده‌ای هم وجود ندارد، همه زندگی در کار و کار و کار خلاصه می‌شود. مردم تا چند ماه پیش تنهایی و واگویه‌های درونی خود را به روستایی در این نزدیکی ـ روستای مانی ـ می‌بردند بر مزار شهید گمنامی که حالا دیگر همه او را «شهید مانی» صدا می‌زنند. می‌نشستند و با او حرف می‌زدند و گاهی هم به قول خود حاجت می‌گرفتند. تا اینکه با با خاکسپاری دو شهید گمنام در این منطقه موافقت شد و دو شهید بیست و سه ساله و هجده ساله که یکی در جزیره مجنون و دیگری در عملیات فاو به شهادت رسیده بودند، در مجتمع مس سرچشمه به خاک سپرده شدند.

آدم‌ها از قصه‌ها و افسانه‌های پریان بسیار گفته‌اند... از قصه غربت و تنهایی آدمیزاد، پریزادگان چه می‌دانند؟ آدمی اگر می‌دانست که داستان گمگشتگی، شیدایی و تنهایی خودش بسیار شورانگیزتر و شگفت تر از افسانه پریان است، باز هم از آنها قصه می‌گفت یا اینکه راوی صادق دردهای خود می‌شد؟

در ارتفاعی پایین‌تر از مزار دو شهید، زنی زندگی می‌کند که شوهرش را هنگام رفتن به جبهه بدرقه کرد، اما سال‌هاست که چشم به راه بازگشت اوست. علی ایرانمنش شوهر این زن در «عملیات فاو» مفقود شد. وقتی که می‌رفت چهار فزرند داشت که بزرگترینشان پنج ساله بود و کوچکترینشان چهل روز داشت. حالا علی ایرانمنش نوه هم دارد و همسرش به همراه فرزندان، عروس، داماد و نوه هایش به مزار این دو شهید گمنام می‌رود، زن می‌گوید: «احساس می‌کنم گمشده‌ام را پیدا کردم... به آرامش رسیدم... سربالایی کوه راهی نیست وقتی که می‌دانی بالا که می‌روی می‌توانی روحت را صیقل بدهی... ما ز بالاییم بالا می‌رویم... من هر بار که به مزار این دو شهید می‌روم سبک می‌شوم، آنقدر که می‌توانم پرواز کنم...»
ما ز بالاییم بالا می‌رویم...

پرده آخر

خیال است دیگر می‌توانی آن را ببافی و داستان سرایی کنی، می‌توانی تصور کنی که هر شب جمعه خانم ایرانمنش به مزار پدر نرگس می‌رود، نرگس برای نامزد مرضیه فاتحه می‌خواند و مرضیه مزار شوهر خانم ایرانمنش را گلاب پاشی می‌کند. فرقی نمی‌کند بهانه چه باشد؛ غربت و تنهایی ما آدمها یا قربت و آشنایی شهدا. هرچند دوستی می‌گفت: «بازیگران اصلی تراژدی غربت و انتظار ما هستیم وگرنه این شهیدان گمنام در خاک پذیرنده هر شهری که آرامش یافتند به شهریاری رسیدند. این ما هستیم که وقتی در شهر و دیار خویش غریب و تنها می‌شویم غربت آنها را بهانه می‌کنیم و سراغشان می‌رویم.»



  

شما باید برای ارسال در سایت به سیستم وارد شوید یا اگر عضو نیستید ثبت نام کنید اینجا براي ثبت نام كليك كنيد

دیدگاه

تریبون آزاد

باید عضو باشید.برای عضویت اينجا کلیک کنید


 MHK
پنجشنبه 18 شهريور 1389 - 07:12:49


دلم گرفته عطر حسینی
یاد شهیدان یاد خمینی
رفیق به خدا عنایتشون
من و تو رو اینجا کشونده
ما به یومن دعاشون
هنوزم توی راهیم
پاتکای گناه رو
بی جواب نمی ذاریم


 javad_amouie
يكشنبه 24 مرداد 1389 - 11:02:19

حلول ماه مبارک رمضان بر تمامی دوستان مبارک باد.


 omid
سه شنبه 12 مرداد 1389 - 10:40:19

جواد جان هماهنگیها چطوره نحوه مرور چطوره باید اینا هم اطلاع رسانی بشه تا بدونیم که از پیشرفت کار هم چطور اطلاع پیدا کنیم و اصلا روش جاریمون چیه و به چه نحوی کار انجام میشه و چگونه نتیجه گیری خواهیم کرد در ضمن هدف معلمه و اولم گفته شده اما بقیه موارد نه


 javad_amouie
دوشنبه 11 مرداد 1389 - 19:58:09

سلام
قرار شد به هر ترتیبی شده از اول ماه مبارک رمضان شروع کنیم.ولی باز هم باید افرادی ثبت نام کنند.
یا علی


 omid
دوشنبه 11 مرداد 1389 - 11:45:30

لام بچه ها پس کجائید الان 10 روزه میام تو سایت سر می زنم اما میبینم خبری نیست و کسی نمیاد سرتون شلوغه ؟ بیاوید یه شور و نشاطی برپا کنیم از بازخوانی نهج البلاغه چه خبر


 javad_amouie
شنبه 2 مرداد 1389 - 09:42:20

سالروز ولادت جوان کربلا حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان بر همگی دوستان جوانمرد مبارک باد.


 mohsen afshari
شنبه 26 تير 1389 - 10:39:33

قلب زمانه مي طپد
چشم ها به راه آمدنش خيره شده
ضربان تند قلب مادرش
بشارت آمدن نوري درخشان
به دنياي تيره جاهليت ميدهد
مردی می آيد
که دستانش بوی کرامت،
پيشانی اش بوی بندگی
وگام هايش، ندای ايستادگی
سرمی دهد.
بهار به حيرت ايستد،
باد سجده می کند
و خورشيد، شکرانه می دهد
دردانه بيت حسين بن علي (ع)
ميلادت مبارك باد


 mohsen afshari
شنبه 26 تير 1389 - 10:36:03

جشن میلاد امام چارمین آمد پدید

روز وجد مؤمنات و مؤمنین آمد پديد
درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن
حضرت سجّاد زین العابدین آمد پديد
یك فلك مجد و كرامت یك جهان اجلال و فرّ
در رخ انسان به چهرى دلنشین آمد پديد
یك جهان تسلیم یك عالم رضا یك دهر فضل
آسمانى آفتابى بر زمین آمد پديد




 mohsen afshari
پنجشنبه 24 تير 1389 - 08:06:42

شاهي به دوصد عزت و اجلال آيد
با شوکت و فر و جاه و اقبال آيد
امروز حسين آيد و فردا عباس
خورشيد ز پيش و مه ز دنبال آيد




 mohsen afshari
سه شنبه 22 تير 1389 - 10:39:41

شرمنده ايم ز دوست که دل نيست قابلش بايد براي هديه (سري) دست و پا کنيم .

اللهم عجل الولیک الفرج



آخرين نظرات

[اخبار] کاربران شهیدنیوز نهج البلاغه رادرمحیط مجازی بازخوانی می کنند
توسط: mirhosseini در تاریخ دوشنبه 21 تير 1389 - 17:29:30
با سلام و آرزوی توفیقبا کمال افتخار برای شرکت در ا ادامه مطلب...

[اخبار] کاربران شهیدنیوز نهج البلاغه رادرمحیط مجازی بازخوانی می کنند
توسط: javad_amouie در تاریخ سه شنبه 15 تير 1389 - 18:04:15
حتماٌانشاء الله همه بتوانند از این فیض معنوی استفا ادامه مطلب...

[اخبار] کاربران شهیدنیوز نهج البلاغه رادرمحیط مجازی بازخوانی می کنند
توسط: hosseinzadeh در تاریخ سه شنبه 15 تير 1389 - 11:09:38
سلام علیکمبا صلوات بر محمد وآل محمد ، از دوست عزیز ادامه مطلب...

[اخبار] کاربران شهیدنیوز نهج البلاغه رادرمحیط مجازی بازخوانی می کنند
توسط: omid در تاریخ سه شنبه 15 تير 1389 - 10:46:20
سلام حاجی بالاخره نتیجه کار چی شد روش جاریمون چیه ادامه مطلب...

Powered By Persian E107 © 2005-2009